|
دلگیرم از فال فروشی که سالهاست از او فال حافظ می خرم اما مرغ عشق هایش حتی یکبار ( آنهم برای دلخوشی) در نیاوردند آن فالی را که روی آن نوشته است : "یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور... " ○ ○ ○ ساعت هفت بود! هفتمین سال ِ هفتمین دههء این قرن ملول ، به ملاقات بهار می رفت! هفتاد و هفت... همه در تکاپوی هفت سین ها بودند ، آن روز که ساعت هفت بار نواخت و سال ِ هفتاد و هفت بود و من بیزار بودم از تمام هفته های بی هدف و حرف ها و هفت های نفرینی ِ عمری که سخت می گذشت... میان آنهمه هفت بود که برای اولین بار تو را دیدم! نه.... که تو مرا دیدی... و خندیدی.. خندیدم.. بعد از سالها... و آن شب چقدر سخت گذشت! هفتاد سال بی خوابی بود آن شب و هفت قرن دلتنگی و هفت دریا دلشوره و هفت آسمان وحشتی شیرین و شگرف... آه.. چه سعادت غمناکی.. میان تمام کتاب های جهان تو را می جستم و بی انکه بدانی به غایت زیبا بودی وقتی بی ابهامی نام مرا
می خواندی و معصومانه می پرسیدی : محسن! خانهء باد کجاست؟ و چقدر دوست می داشتم آن روزها ، سالها هفتصد و هفتاد و هفت روز و هفته ها هفتاد روز و روزها هفتاد و چهار ساعت می شدند و عقربه های ساعت هفتادبار می چرخیدند! اما نشد!... امروز مرا نگاه کن! مثل شرابی ده ساله ، ذره ذرهء وجودم تخمیر شده است! این روزها که هفتمین سال ِ هشتمین دههء این قرن ملول ، به ملاقات بهار می رود ، همهء درها را بسته ام و با چند خاطرهء سنگین ، خود را سنگسار می کنم.... امروز چه دیدنی شده ام.... چه بی پروا مردنی ام... چه عاجزانه ، شاعر.. . . . بانو سلام... ○ ○ ○
پ ن ۱ : چاره ای جز نوشتن ندارم! پ ن ۲ : کتاب : مستاجر - نویسنده : رولان توپر .... این کتاب وحشتی رقیق رو توی رگهای شما راه میندازه... فیلم : مستاجر - کارگردان : رومان پولانسکی - بر اساس رمان "مستاجر" پ ن ۳ : همه چیز به همین مسخره گی و ساده گی است که هست!!
|
|
+به خاک سپرده شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 8:0 توسط محسن شیرالی |
|
|
قبرستان ایــمیل آرشیو ** پروفایل مدیر وبلاگ ** |