|
امروز اتفاقی دیدمش.. بعد از چند سال باز هم سلام کرد.. اما نه.. اونوقت ها اینجوری سلام نمیکرد.. اون موقع ها یه لبخند اثیری میکاشت روی لبهاش و بعد میگفت : سلام محسن... ○ ○ ○ سلام بانو.. سلام من هیچ شباهتی به سلام امروز تو ندارد. سرد نیست.. سرخ است.. به سرخی چشمان مردی که نـُه سال آزگار تو را رب النوع احساس کرده و سخت دوست میدارد.. به سرخی جامه های سپیدی که همرنگ دل ِ خون شده اند.. سلام بانو.. خرفت شده ام بانو... گاها نوشته ام : شاید دیگر عاشق نباشم.. سفسطه کردم بانو.. وقتی تپش های دلم چنان ضربات سهمگینی را به سینه ام میزد می فهمم هنوز هم... چه گفتی بانو؟ یادم نیست.. آهان.. گفتی : چه کارا میکنی؟ .... چه جوابی دادم؟.. نمیدانم.. فقط میدانم دروغ گفتم. ببخش! بانو خجالت کشیدم جلوی دیگران بگویم : خون دل می خورم.. ببخش.. عاشق خجالتی تو نتوانست بگوید : بی تو از تو مینویسم.. ببخش.. پرسیدی : خوبی ؟... چه جوابی داشتم که بدهم جز اینکه باز هم به دروغ بگویم : خوبم.. نه! خوب نیستم.. همین حالا که دارم مینویسم فهمیدم که اصلا خوب نیستم.. پنجه های سست و دستان کرختم میلرزند.. می لرزند و لرزش چشم پسرکی را به یادم می آورند که نـُه سال پیش ساعت ها پشت دیواری می ایستاد که تو را فقط و فقط یک نگاه ببیند.. بگذار هرچه میخواهند بگویند و هرقدر که دوست دارند بخندند.. دیگر خجالت نمیکشم.. بگذار گمان ببرند از قرن ها پیش آمده ام.. پنجه هایم پنجه های پسرکی را به یادم می آورند که چه شب ها ساز برمیداشت و ترنم های فولک را با سوز مینواخت و آرام آرام.... "عجب دنیای عجیبی است دنیای اشک".. ناتوانم بانو.. از نوشتن این سرگیجهء خواب آلود.. و امروز چشمانت بیرحمانه از من فرار میکردند.. و زنی به سردی ِ تمام روزهایی که نیامدند روبروی من بود.. بانو چگونه آن احساس را زیر پوستت پنهان کردی؟ بانو چقدر برایم آشنا بودی.. گویی هزاران سال پیش از آن در دامنت آرمیده بودم و هزاران بار فروغ را زمزمه کرده ایم... بانو چقدر بزرگ شدی.. درست مثل آدم بزرگها سرد بودی.. بدون هیچ نشانی از آنهمه اشکی که ریختیم.. آنقدر بزرگ که اندیشه ات به ذهنم نمیگنجد.. آنقدر بزرگ که دستم در بی کران سرمای دستت گم شد.. و خداحافظی احمقانه ترین دستاورد بشر باز هم به سراغم امد.. خداحافظی کردی.. به چشمانم نگاه نکردی و گفتی خداحافظ ... ترسیدی؟ آره گلم... ترسیدی.. ترسیدی.. ترسیدی.. نه از من! از احساسی که زیر پوستت پنهان کردی.. ترسیدی.. ترسیدی باز هم مرور شوند یادآوری اشکهای من!... ترسیدی.. چند ثانیه شد؟ به دقیقه ای نکشید.. .. توی اتاقم سعی میکنم هرچه اتفاق افتاد را باز هم تجسم کنم.. اشک.. "ای به داد من رسیده تو روزهای خود شکستن ای چراغ مهربونی تو شبـــــــهای وحشت من .. .... یاور همیشه مومن.. اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی برای من که غریبم تو رفیقی ، جون پناهی...." پ ن۱ : باز هم می گم : کدوم احمقی گفته مردها نباید گریه کنند؟
|
About
محسن شیرالی ; ترانه سرا
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 Links
مونا برزوئی
اهــدا عضـو |