|
"ساز دل من همـصدای ساز دل تو نیست!... ….. و چه رازیست بین این سکوت و رقص؟ " ○ ○ ○ سلام بانو.. بانوی ماه مهر.. غم ژرفی با دیدن نامه های قدیمی ام ( که هیچگاه پست نشدند) و عکس های صامت تو مرا تسخیر کرده. چه سنگدل شده اند عکس هایت بانو.. بانو روبروی عکس هایت سالهاست که می گریم اما خم به ابرو نمی آورند! بانوی ماه مهر.. به خود فراموشی رسیده ام. بانو.. قرارمان را به یاد داری؟ بانو قرار بود من برای تو بمیرم و به خوبی و خوشی همــــــه چیز تمام شود! بانو به جانت سوگند من هزار بار مُـــردم اما نمیدانم چرا هیچ چیز تمام نشـد. .. بانو اینان شــعر نیست. تکلفی در کلامم نیست. مکـلفم به گفتن اینان ٬ که دلـم را سخت میگیرانند! امروز روز تولد توست.. ای بانـــوی ماه مهر ٬ چه شد که مهــــــــربانی ات را از من دریغ کردی؟ میخواهم امشب همه نداشتن هایت را بگریم. میخواهم غم هــزاران ساله ٴ این اقتباس آلوده به درد از زندگی را زار بزنم! بانو... بانو... چه غریب است ماه مهر.. به یاد داری؟ نهمین روز هر مهر دلم آشوب بود. چهره ام سرخ و دستم لرزان! که مبــــــــادا دست نوشته های این پسرک خجالتی جسارتی باشند ناخواسته! چه شب های عزیزی بودند! بانو جیب های خالی من لبـــریز شعر بودند! و اگر کم حرف میزدم دلیلی نداشت جـــــز پنهان کردن
شرمم از شعرهای گران و تحفه های ارزان و رعشه ای از عشق که صدایم را میلرزاند! بانو میدانم که تحفه هایم را بسیار دوست داشتی! میدانم بانو..... میدانم که میدانستی که با تو ٬ به تو دلخوشم. بانو تا یادم نرفت بگویم : من هم خوبم! فقط هر از گاهی " مجبورم حقیقتی را پس گریــــــه های بی وقفه ام پنهان کنم." آی بانوی من.. عروسک قصه ام.. چرا شعر هایم را از بر نیستی.. مگر نمی بینی مردم این شهر چگونه تـــــــرانه هایم را زیر لب در کنج عمارت دلتنگی شان میخوانند ... ای متولد ماه مهر... چگونه مرا از یاد بردی؟ حیف بانو که از تابوتی که یافته ام بی خبری! اینجا حرف هایی که سهم تو بوده اند را به حــــراج گذاشته ام! بانو اینجا همش از تو میگویم. بانو اینان همه میدانند که هنوز مومنم به تـو. اگر این روزهای بی امان ِ گذران٬ پا میداد ٬ مثـــــــــنوی ِ تازه ای از نهمین روز هر ماه مهرمان می نوشتم! اما مجالی نیست و همین است ملال تازه ام... میدانم که میدانی بانو! امروز همه دنیا گویی رنگ تو دارد..روز مــیلادت برایت خوش یمن باشد! امروز روز توست.. درست مثل همه روزهای سال. روز من؟ من روزی ندارم.. روز من همان شب هایی بود که سوخت... روز من همان شب هایی بود که سوخت... سفسطه نکردم بانو..! هیچ گاه!! ...... ...... نامه ام رقت بار و مفصل شد.. " نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابــهام و آینه ، از نو برایت مینویسم : حال همه ما خوب است اما تــــو باور نکــــــن! " ○ ○ ○ دفتر خاطراتم رو باز میکنم و بوی تو همه جا رو پر میکنه! امشب تولد توست.. از اینجا ! از این راه بسیار دور! از اخترک تنهایی هام ٬ صدام رو بشنو: این منــم. شــازده کوچولوی تو ! عــروسک قصــــهء من ; تولدت مبارک... |
|
+به خاک سپرده شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 0:0 توسط محسن شیرالی |
|
|
قبرستان ایــمیل آرشیو ** پروفایل مدیر وبلاگ ** |