|
کوشش بیهوده ای بود خواستن تویی که نامهربانی محالت بود .. - بازنده؟ - نه… فقط کمی کم آوردم.. کم آوردم در بی اعتنایی ات و در نامهربانی تویی که نامهربانی محالت بود.. سخاوت آسمان را چند ابر
دست و من چقدر به این شبهای بی ماهتاب عادت کرده ام.. کنون آلوده ام به بی تویی.. آلوده… سگ های ولگرد زوزه های زیبایی میکشند امشب… ○ ○ ○ حماقتم را ببین! اینجا من برای تو می نویسم.. تو که دوست داشتی حرفهایم را بشنوی و کیف ببری که عاشق تو"شاعر شهر دیوانه هاست" و بعد بحث را به برهوتی کج کنی.. احساسم را ببین! تابوت شده ام از ندیدنت.. ندیدنم را میبینی؟ هی تو.. تو که داد زدی : با خدایم تنهایم بگذار.. ببین خدایی ندارم که برایش زار بزنم.. خدایم را مادرم بعد از اسباب کشی داد به همان پیرمرد خنزر پنزر فروش.. مجانی... همان خدایی که همیشه زیر تخت پنهان میشد و من هیچوقت نمی یافتمش.. خدایی که اشـانـتـیون یک فال بود.. خدایی که مثل من قهوه را به چای ترجیح میداد و هر وقت تو را از او میخواستم مثل غول چراغ فراهم
خدایی که خواستی با تو تنها بگذارم را گم کرده ام. بین اسباب بازیها بود. گمان برد مادرم که اضافیست و من بزرگ شده ام. خدایی که ای کاش برای آخرین بار دعای من را که تو بودی می پذیرفت!! ببین! حالا دیگر هیچ ندارم..نه تو! و نه آن خدا!!!.... ○ ○ ○ پ ن : خیلی خوشحالم.. خبر خوشایندی از آسمان به دستم رسید.. باران! و من باز هم مثل احمق ها خودم را زیر باران آنقدر خیس کردم که هیچکس نتواند اشک های قیمتی ام را تشخیص دهد.. بوی باران.. بوی تو... و بوی چتری که هیچوقت باز نشد..
|
|
+به خاک سپرده شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 2:59 توسط محسن شیرالی |
|
|
قبرستان ایــمیل آرشیو ** پروفایل مدیر وبلاگ ** |