|
جيمز هيتفيلد لعنتي با آن صداي جادويي زير گوشم مي خواند "nothing else matters" که تو زنگ
زدی..
چهار يا پنج سال پيش بود... در حال نوشتن داستان بودم... محرم بود... دلتنگت بودم ، سخت!
از مردي مي نوشتم که آشفته بود و ميخنديد و چشمانش گود رفته بودند و خميازه نمي کشيد!
روي کاغذها چمباته زده بودم تا اگر مادر بي هوا وارد اتاق شد نبيند پسرش اشک... .
ديوارهاي اتاق هيچ نبودند جز چند ديوار آغشته به غزليات و رباعيات ومثنوي ها و....
تو ديوارهای مرا میشناختی!
محرم بود.. دلتنگت بودم، سخت! به نام "حسين" دخيل بسته بودم منه کافر دستهايم را !
حرف هايت را از برم هنوز... من هيچ نگفتم... فهميدي بغض کرده بودم؟ مگر سيم هاي تلفن مي توانستند
اين بغض هزار ساله را به اين آساني به گوش تو برسانند؟
اينروزها که محرم است و جيمز هيتفيلد همچنان زير گوشم مي خواند و همچنان دلتنگم و چشمانم گود
رفته اند و خميازه نمي کشم و حرف نمي زنم :
دستانم را به نام "حسين " دخيل بسته ام تا شايد اين طناب را گره محکم تري بزنند و مثل ابلهان دوباره از
روي چهارپايهء عتيق ِ اين روزها به زمين نيفتم و تمام! ○ ○ ○ پ ن 1 : گاهی به اعتقادات دیگران غبطه می خورم و تلافی اش را با داد و بیداد سر خدای جیبی ام در می آورم... طفلی اینروزها خیلی نازم را میکشد... پ ن ۲ : از پست بعدی سعی می کنم در هر پست یک کتاب یا فیلم را معرفی کنم. کتابهایی که خواندن آنها مرا شگفت زده کرده بود و فیلم هایی که بر "من" تاثیر گذار بوده اند.... پ ن ۳ : سلام
|
|
+به خاک سپرده شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 16:11 توسط محسن شیرالی |
|
|
قبرستان ایــمیل آرشیو ** پروفایل مدیر وبلاگ ** |