|
"تــقدیم به اولــین کرمی که بعد از مـرگ بر کالبدم خواهد افتاد....."
|
خیال نکن که آرومــم
با این لبخند ِ اجباری
برای سنجـش طاقت
باید زخما رو بشماری
م.شیرالی
○ ○ ○
آه... ای خدای جیبی!
باز هم تو راست گفتی! باز هم من غلط کردم...
چشمانم درد میکنند... سایه ام تب و لرز دارد.. و دلم معصومانه کپک میزند..
و من با همهء حماقت هایم همچنان ته سیگارهایم را می بلعم و فروغ میخوانم....
آه ای خدای جیبی...
من اعتماد کردم! به احساسم... به این بدکارهء قدرتمند اعتماد کردم...
من گمان کردم "همهء کلمات خواهران منند"...
من گمان کردم موهبت معجزه گاهی سرانگشت اش را بسوی من نشانه میرود!
من به غلط با گمانه ها زیستم...
من به غلط زیستم...
من ... غلط...
چندم اسفند بود که قسم خوردم حواسم تنها به خودمان باشد؟
به من... به تو ....
تقویم هامان را به دست کدام دوره گرد سپردم که اینگونه تجربه هایم را از یاد برده ام؟
خدای کوچک من... من نفرین شده ام... من طلسم شده ام...
گویا با سرنوشتی موهوم و سرفه های اشک آلود ، قرابتی عمیق دارم...
من در اتاقم که بوی جلجتا میدهد به صلیب کشیده شده ام...
ای خدای جیبی ،
از کوچکی ِ این روزهای همیشه و همیشه خلاصم کن..
تبعید یک تکه خیال ، مرا می ترساند..
اقرار مرا بر پیشا نی ات حک کن
تا لا به لای این ثانیه های مندرس
نامی از احساس نبرم!
من باختم! به خودم باختم!
به تصور غلط ِ هبوط ِ فرشته های آدم نما باختم...
و حالا که گوشهء اتاقم حماقت هایم را میشمارم آرام آرام در این جملهء تو زاده میشوم که گفتی :
سنگ باش تا سنگسار نشوی!
○ ○ ○
پ ن 1 : من در آینه مردی را میبینم که خنجر به دست به مرگ من کمین نشسته.
مردی که به من بسیارشبیه است... من اعتماد کردم... و این گناهی نابخشودنیست!
پ ن 2 : نمی دانم روزی هست که باید جوابگوی آنچه کرده ایم باشیم یا نه ! اما اگر بود ، حلالت نخواهم کرد!
من خون دل خورده ام! نفس هایم بوی خون مردگی می دهند! چرا؟
پ ن 3 : دیگر از هیچکسی هیچ انتظاری ندارم !!!!!
پ ن 4 : کاش کمی عوضی بودم!
پ ن 5 : در مورد ترانه ایی که در پست قبل نوشتم همین توضیح کافیست که: این ترانه به مثابهء نمایشنامه- ای کوتاه بود که کاملا برایم ملموس است! حالا بعضی هی بزنند بر سرشان که تو چنینی و چنان!!
حداقل دراین دنیای مجازی با وجدان باشیم! من تا به چیزی ایمان نیاورم نمیگویم!
پ ن 6 : آه ...
گاهی ترانه (یا شعر) یک اتفاق است.. گاهی یک تجربه... گاهی یک آرزو.. گاهی کابوس..
و گاهی هیچ چیز...
آیا کسی میتواند مرا قضاوت کند؟...
" مـسـخ "
یه زیر سیگاری ِ لبریز ، دو سه تا قوطی ِ وُدکا
یه نور قرمز ِ بی جون، Garage Day's ( ِ ) متالیکا
یه سرگیجهٴ وهم آلود ، یه حس مبهم ُ تازه
یه روسپی روی ِ تخت من ، با دود هی حلقه میسازه
تن عریون ِ جذابش تو این تاریکی هم پیداست
نمیدونم چرا اینجام ، نمی دونم چرا اینجاست!
تو این نیمه شب ِ منحوس ، یکی کـُپ کرده تو سینه ام
داره عـُق می زنه رو من ! دارم ترسش رو می بینم!
ولی من مسخ ِ این راهم ، تو این روزای ِ گندیده
یقین ِ این گریزم رو دلم هرگز نفهمیده
تو گیراگیر این وحشت ، هوای چشماتو کردم
نگاهم میره رو دیوار ، - یادم رفت عکستو کندم! –*
یه ساعت بعد ، اتاق ِ من ، یه حس تازه ای توشه
یه نوره آبی می تابه ، - رولبهاش "عشق" ِ داریوشه –
میاد سمتم.. لوند ُ نرم ، لبامو ساده میبوسه
میخوام لمسش کنم اما نمیشه ، عین ِ کابوسه
تنم یخ میزنه اما دلم گـُر میگیره کم کم
نمیدونم کی داد زد که ، بازم چشمامو وا کردم.....
اتاقم غرق ِ در خون ِ ، روی رگهام جای ِ تیغه
- باز اون لکاته غیبش زد- ، تو گوشم ناله وُ جیغه
سه چار روز بعد، اتاق من ،the Wall رو گوش میدم ، تنهام
دوباره روز ُ شب کردن راه افتاده توی ِ رگهام
دوباره دنیای بی تو ، دوباره قرصای ِ رنگی
خودارضایی با چندتا شعر ، دوباره لاس با دلتنگی
دوباره سوژهء حرف ُ حدیث ِ بی سروپاهام
دوباره قصهء مـرگ ُ ، منو ، یه سکس نافـرجام..........
محسن شیرالی
