|
گاهی زندگی مثل نفس تنگی می شود.. مثل ایست قلبی! گاهی نفسم تنگ می شود... گاهی قلبم می ایستد... و هیچکس نفس نمی شود... و هیچ کس شوک نمی شود... و خدا با کتابی زیر بغل و ریشی تا روی زمین با پوزخندی فیلسوف مآبانه مرا از جهنمی می ترساند که سالهاست در آن می سوزم.. جهنم همین جاست!! شک نکن.... ○ ○ ○ هیچ غل و زنجیری کفاف نمی کند منه دیوانه را.. آرزوهایم درد می کنند... افکارم سوت می کشند... چیزی در سینه ام آشوب به پا کرده.... با دردی بی نام می سازم و مسامحه می کنم با حجمی شگرف از دلمردگی که دل نازکم را ذره ذره می خشکاند.. احساسم ، هر روز به انتظار اتفاقی (که نمی دانم چیست) نا جوانمردانه جان می دهد... اتفاقی شوم که دژخیمانه نابود شدنم را به نظاره نشسته... من تهوع آورترین کلام نوستالژیک این روزهای سردرگم ام.... می ترسم... تکیده ام... آیا کسی در انتهای این فصل غم انگیز مرا باز خواهد شناخت؟ ○ ○ ○ پ ن 1 : این روزها اقتباس دردآلودی هستند از سالهای سال دلواپسی و دلتنگی ... بی هیچ پرده ای اقرار می کنم : "من می خوام برگردم به کودکی..." پ ن 2 : وقفه های طولانی ِ میان نوشتن هایم را ببخشند دوستانی که مرا شرمنده سخاوت و محبتشان می کنند... بعضی ، بی وقفه مهربانند... پ ن 3 : این فقط یه پیشنهاده.... پ ن ۴ : این هفته ها هوای اهواز شرجی ست... درست مثل چشمانم... کاش باران ببارد..
پ ن ۵ : این روزها به نوشتن و نوشتن و شنیدن می گذرند. بعد از سالهای سال ، همچنان مسخ ِ high hopes* و Comfortably Numb* هستم... *Pink floyd
|
|
+به خاک سپرده شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 10:38 توسط محسن شیرالی |
|
|
قبرستان ایــمیل آرشیو ** پروفایل مدیر وبلاگ ** |