|
کو شانه ای تا به یمن حضورش ، بلاهت این دل ساده را زار بزنم..؟ من غریبانه به این بی کسی ِ ممتد و تلخ ، مصلوبم! کجاست حافظه ای که تمثــــیل دلتنگی هایم را به پاس تنها اندکی دلخوشی به او هدیـه کنم ؟ کو چشمی که میان اینهمه چشمان آلوده ، سوسوی ِ اعتماد را در ژرف ترین و بدیهی ترین تکیه کلامم ( سلام.. ) بیابد ؟ کاش کسی بود تا بداند میان اینهمه دست نوشتـــــه های سپید و ترانه های سیاه و خاطـرات خاکستری تنها به دنبال دستی میگردم که دست مرا بگیرد و در جواب سلامــــــــم صادقانـه بگوید : سلام.... میان این سمفونی ِ تلخ ، تنها به دنبال نـُتی میگشتم که معنی ِ "اعتماد" میداد... همین.... ○ ○ ○ پ ن : آنقدر از دست سادگی هایم کلافه ام که چشم ندارم خودم را ببینم. آنقدر در این ساعات ِ یخ زده و منجمد از خودم متنفرم که جرات نمی کنم از کنار آیینه عبور کنم.. آنقــدر از تلاش باطلــــم برای اینکه به خودم بقبولانـم که " اشتباه می کنی " مایوســم که توان ندارم قامت راست کنم... چند سال پیر شدم طی چند روزی که گذشت... دلم به حال خودم میسوزه! .. آنقدر از دست سادگی هایم کلافه ام که دوست دارم روی اسمم عق بزنم و این دل را از سینه بیرون بکشم و در زباله دانی ِ روزمرگی چال کنم! دوست دارم مثل همه باشم.. فارغ از احساس و فکر و خیال و اعتماد و سادگی و دلبستگی و .... ! اما افسوس.... |
|
+به خاک سپرده شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:12 توسط محسن شیرالی |
|
|
باکره گی دلیل قانع کننده ای برای پاکدامنی ست ، اما وجدان چیز دیگریست.. ○ ○ ○ و من گاهی چه بی وجدان می شوم ای خدای جیـبـی.. و من گاهی چقدر تو را فراموش می کنم ای خدای جیبی! وقتی تو را در جیب دیگر پیراهن هایم جای میگذارم و یا جوهر روان نویسم روی سر و صورتت میریزد و یا زمانـــی که تو را همراه رخت های چرک (سهوﺃ) درون ماشین لباسشویی می اندازم و خیلی وقتهای دیگر که خیلی کارهای دیگر میکنم ، از خودم منزجر میشوم ای خدای جیبی.. تو آنقدر کوچک الابعادی که همــیشه همراه من هستی.. در جیب های مستـطیل شکل پیراهن هایم! و آنقدر بزرگی که در ذهن هیچ یگانه پرست سخیفی نمی گنجی! مرا ببخش... وقتهایی که بی وجدان میشوم.. مرا ببخش وقتهایی که خنگ میشوم... ببخش این همیشه مومن را... تو که میدانی هیچگاه دندانهایم را از لذت هم آغوشی با این دوران لکاته بهم نفشردم! تو که میدانی دستـــــــــــانم هیچگاه پستان های سخت و شهوت زای رذالت را لمس نکرد و به نام تو به هیچ مجسمه ای سنــــگ نزدم و به نام تو دروغ نگــــفتم و به نام تو دل نشــــکستم و به نام تو صـــاحب مکتب و ایدئولوژی نشدم و به نام تو نان نخوردم... من با نام تو فقط گریستم و عاشق شدم! میدانم که میدانی! پس این هر از گاه فراموشکاری هایم را ببخش ای رفیق! ای خدای جیبی! آمین ؟ ؟ ؟ ○ ○ ○ شب بـیـداری : روزها مــــی خوابمو شب ها بیدارم با ســـــــــیگـار و ترانه ای رو لبهام یه فنــــجون چای تلخ و ساز ناکوک شبـــیه بـــــــوفم و تنــــــــهای تنهام تــــرانه های تــــام* و ســـاز کلـــهر صدای تیک تیک ساعت رو دیوار یه مشتی قرص کوفتی روی میزم این اوضاع ِ منه... این منه بیمار از عشقای خیالـــــــــــــیم می نویسم از احساسی که داغــــش به دلم موند از اون دستی که با یک شاخه مــریم منو از عشق و دلبستگی ترسوند پر از خط سیاهن چکنویس هام خطوطی مثل شـــــــــــــریان تب سرد خطوط درهـــــــــم و بی معنی و پوچ که نه شادن نه غمگین ان نه دلــسرد دیگه نه ذوق ِ ساز زدن رو دارم نه حوصله واسه ترانه گفتن نصیحت دیـــــــگه تو کــــــّتـّم نمی ره! همـه حرفـا تــو گوشـم حرف ِ مـُفـتن! همین روزا تو روزنامه مـــی خونی " یک دیوانه هزار شب ِ نخـفـتـــــه" روزا می خوابم و شــــــب ها بیدارم تا چشمم به چش کسی نـــــیـوفته!! محسن شیرالی زمستان 1386 خواننده و آهنگساز مورد علاقهء من Tom waits : * تام ○ ○ ○ پ ن ١ : واقعا معضل بزرگی داره میشه این درد شب بیداری! کارم شده خط خطی کردن کاغذهای بی زبون و نوشتن ترانه هایی سیاه و تلمبار کردن سوال هایی بی جواب توی این ذهن مغشوش! پ ن ٢ : کی فکرشو میکرد این کارشناسی ارشد اینجوری سوهان روحم بشه! 9 واحد مسخره اعصابم رو بهم ریخته! چه کنم که خود کرده را تدبیر نیـست! پ ن 3 : خیلی خسته ام.... |
|
+به خاک سپرده شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:33 توسط محسن شیرالی |
|
|
قبرستان ایــمیل آرشیو ** پروفایل مدیر وبلاگ ** |