|
ساعت چنده ؟ .. خواب دیدم مردی چاقویی روی گلویم میگذارد و سرم را بیخ تا بیخ می برد! بعد مادر می رقصد و می آید و همهء کسانی که میشناسم و نمیشناسم کـِل می زنند و بعد بزرگ میشوم و بعد لای کوچه های فاز دو پرسه میزنم و زنی با لباس عروس بلند بلند می گرید و بعد شب میشود و مسلم کبوترهایم را پس می آورد و بعد کارنامه می دهند و من گریه میکنم و بعد در خانه ای خلوت و چراغانی شده ، بکارت دختران نابالغ همسایه را با سور برمیدارند و بعد روی نیمکت پارک ساحلی سالها منتظر تو مینشینم و بعد کسی خبر می آورد در آزمون دکترا پذیرفته شدم و مادر بعنوان جایزه بیست و پنج تومان میدهد تا یخمک پرتقالی بخرم اما در راه سکه را گم میکنم و بعد خانم حسین پور مرا با خط کش تنبیه میکند و همان موقع کبوترهایم گرسنه میشوند و لباس نو میخرم و عید میشود و پدر مهربان است ، بدون موهای سپید و بعد نامرئی میشوم اما تو مرا میبینی و بعد پدر بزرگ می پرسد : درسـِت کی تموم میشه؟ و بعد ستاره ای بعنوان اشانتیون به من میدهند و بعد از دانشگاه اخراج میشوم به جرم همبستر نشدن با لکاته ای هزار ساله و همان موقع تیر میخورم در کوچه ای بن بست که انتهای آن سگ ماده ای زوزه می کشد و بعد کسی با خنده میگوید تو دیگر هیچگاه نمی آیی..... و من گریه میکنم! ... من گریه میکنم... بعد از ربع قرن زیستن ، با گریه از خواب بر می خیزم! و زیر پتو می روم و می گریم.. صورتم را روی تخت فشار می دهم و میگریم.. و می گریم که تعـبـیر خواب بلد نیستم! .. ساعت چنده؟ . . |
|
+به خاک سپرده شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:59 توسط محسن شیرالی |
|
|
من تو.. قرار شد میانمان هیچ چیزی نباشد.. حتی یک " واو " ِ ساده.. من و تو غلط بود.. من تو.. میانمان هیچ چیزی نبود.. قرار بود تمام مویه هامان را با هم بخندیم.. و شادی ، کارت پستالی بود که بی دلیل رو میشد.. تا آنجا که لولیان خرفت حافظه ام می دانند میانمان هیچ چیزی نبود.. حرف و حدیث؟ زخم ِ زخم زبان؟ نه.. حتی یک واو ِ ساده هم میانمان نبود.. من تو.. قرار بود به بی نهایت میل کنیم.. بی هیچ حد و حصاری.. تا فردا.. تا سپیده.. تا بلوغ دستی ، که با تو برای تو مینوشت.. تا؟ قرار بود هیچ تایی میانمان نباشد.. هیچ حرفی.. واو؟ تا؟ نه... قرار نبود چیزی میانمان باشد.. . . و اکنون که آلوده ام به بی تویی
تازه فهمیدم : میان ما هزار و یک شب حرف بود.. حرفهای ناگفته... حرفهایی که باید می زدیم.. محسن شیرالی بهار 1382
○ ○ ○ پ ن ١ :( و باز هم همان جمله های همیشگی.. هیچ تغییری در چهارچوب خاکستری ذهنم حس نمیکنم). سال نو بر همه ، بخصوص دوستانی که منو همیشه مورد لطف قرار میدهند مبارک باشه. امیدوارم هیچ دلی نشکند و هیچ دلی نشکنیم.. همچنین امیدوارم در ســـال آتی تابوت هیچ عزیزی بر دوش نکشید و تولد ، تعریف خنده هاتان باشد... پ ن ٢ : بهار آمد تا نشان دهد چه زود همه چیز میگذرد.. در سالی که گذشت عزیزان بسیاری را از دست داده ام.. تلخ ترینشان فوت پدر بزرگ مهربانم بود.. همینطور کوچ قیصر امین پور و... رحمت خدا بر آنان.. و به راستی چه زود دیر میشود.. پ ن ٣ : هنوز نمیدونم پست قبلی رو چرا نوشتم.... پ ن ٤ : چرا مثل قدیما بوی بهار رو نمیشه استنشاق کرد؟ چقدر دلم واسه "کودکانه" تنگ شده.. " شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکهء عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخوردهء لای کتاب با اینا زمستون و سر میکنم با اینا خستگی مو در میکنم..."
|
|
+به خاک سپرده شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:25 توسط محسن شیرالی |
|
|
قبرستان ایــمیل آرشیو ** پروفایل مدیر وبلاگ ** |