|
از همان کودکی دغدغه ام همین گریستن هایی بود که بی دلیل و بی بدیـــــــل بودند.. حال که شاخصـــــه های اومانیسم گونهٔ مرد شدن را دارم ٬ به سیر تکاملی چشمانم شک کرده ام.. به گمانم همه چیز همانطور مانده است که بار ها پیش از این و بیش از این گفته ام! بکارت چشمهایم از همان روز نخست خدشه دار بود.. ○ ○ ○ لحن کمانچهء کــلهر ٬ پاکتی سیگار و خطوط متبرک به احساس تو! قرابت غربت چشمان تو و چشمان من ٬ حس متـــلاطمی را در درونم بر می انگیزد و سخت مبهوت می مانم وقتی که هزار باره می خوانمت و در می یابم که هیچ گاه فرو نرفتی! : " در کوچه باد می آید... این ابتدای ویرانیست ! " بانوی کلام.. فروغ ِ ناب ترین لحظات عاشقانه ام... تولدت را کلاغ های پیر انزوا در سرتاسر شـــهر جار می زنند اما هیچ کس نمیداند نـــــام تو را نباید جار زد! تو را باید گریـــست! تو را باید زار زد! درود مام وطن به خاک تو ٬ که از خاک نبودی ولی به خاک سپرده شدی! باشد که امانت دار باشد!! " هفتاد و سومین سالروز تولد بانــو فروغ فرخزاد " " در شب کوچک من باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست.. گوش کن! وزش ظــــــلمت را می شنوی؟ من غــریبانه به این خوشبختی مینگرم من به نومیدی خود معـــــتادم! من به نومیدی خود معـــــتادم! " ○ ○ ○ پ ن ١ : فروغ برای من چیزی فراتر از چند شعر است! چیزی در او بود که گمان می برم در من هم نفس میکشد!
دست نوشته های شعر "آیـه های زمینی"به خـط بانو فروغ ! ~~> 1 – 2 – 3 - 4 پ ن ٢ : امروز به این نتیجه رسیدم که نمیشه نتیجه گیری کلی ای از من داشت! امروز فهمیدم که خیلی چیزها هست که باید در مورد خودم بفهمم. قرار شد که یه نشستی با سایه ام داشته باشم.میخواهیم بیشتر همدیگر را بشناسیم. پ ن ٣ : عجب موهــــبتی ست سرما و باران ... تا دلت میخواهد میتوانی وسط شلوغی خیابان اشک بریزی!!! هیچ کس هیچ چیز نمی فهمد.. امتحان کنید!
|
|
+به خاک سپرده شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 2:15 توسط محسن شیرالی |
|
|
عریانم.. نه جامه ای و نه پوستینی! کاسه ای لبریز صبر و باد سرد سالخورده ای وزان! عریانم.. کوچه ای تاریک و تنگ که ترس می پروراند! چند تیلهٔ سیاه و سپید و پیرزنی با چارقد سیاه ... عریانم.. ارواح خوب و ارواح بد! کبوترهایی که اشک میریزند و تو!!!!!!! تن عریانم را از چشمانت دور میکنم.. به نقطه ای نامعلوم خیره میشوی و کم کم محو.. بیدار میشوم.. بغض میکنم.. اینان گزیــده ای هستند از خواب های عریان من.. مادر بزرگم میگوید چیز خورم کرده اند... من به گمانم خون دل خورده ام......... ○ ○ ○ دیوانه شده ام... دیوار را نوازش میکنم.. سایه ام را گاز میزنم.. و بغضم را قورت میدهم.. دیوانه شده ام... از سنگ کودکان میترسم.. |
|
+به خاک سپرده شده در
شنبه هشتم دی 1386ساعت 1:20 توسط محسن شیرالی |
|
|
ته فنجان قهوه ام هیچ کسی نمی آید! لولیان حافظه ام مست کرده اند و پایکوبان میگریند.. حتی فالگیر لولی وش نیز دلخوشم نمیکند! مخیلهء من سرشار از خطوطی ناخواناست که گویی نام از کسی میبرند که نامش تنها دو هجا دارد! قناعت میکنم! با ته سیگارهایم نام تو را روی سنگفرش پارک ساحلی مینویسم و از دو هجای نامت کوهی میسازم هم قامت بلند ترین گودالی که بدان افتاده ام! قناعت میکنم! به درد و رنج این شبهای نمناک و سرشار از عطر ستاره . رفتی که خبر بدهی که اگر خدا بخواهد قرار است به خوبی و خوشی بمیریم ( با هم!) و روی نت های هق هق مان ترانه ای بنویسیم اما.. دیگر نیامدی! گویی از تو خبری دارند این لولیان ناسی.. ته فنجان قهوه ام هیچ کسی نمی آید! ته فنجان قهو ام سیگارم را خاموش میکنم! مرگ بر فنجانی که نام دو هجایی تو را از بر نباشد... ○ ○ ○ پ ن ١ : از تنهایی به ترانه پناه برده ام که نه دروغ میگویند و نه مرا تنها میگذارند.. کاش همهء ما مصرعی از یک ترانه بودیم.. کوتاه اما پاک.. پ ن ٢ : به دستهایم که نگاه میکنم و خطوط درهم شان را دنبال میکنم به هیچ نتیجه ای نمیرسم.. گمان میبرم گره کار من یه جایی در کف دست خودم کور شده باشد!! |
|
+به خاک سپرده شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 2:28 توسط محسن شیرالی |
|
|
قبرستان ایــمیل آرشیو ** پروفایل مدیر وبلاگ ** |