|
"تــقدیم به اولــین کرمی که بعد از مـرگ بر کالبدم خواهد افتاد....."
|
(( باغبان غنــچه نچیــــدم زمن آزرده مشو
پاره های جگر است این که به دامن دارم))
این کیست که زیر پوستم پوست می اندازد و میگویندش: سلام آقا.. صبح بخیر..
پیراهنم بوی خون میدهد..... انگار کسی دلم را خون کرده.. کسی در من میمیرد.. کسی در من جان
میگیرد..
می ترسم.. به جانت سوگند می ترسم..
دستان نحیفم را بگیر.. دستانی که هیچ فالگیری از روی خطوط ناهمگون آنها به من نگفت که میروی!!
گــلم.. سردم شده.. دستانم را مثال گذشته به دستانت بسپار..
مثل روز غریبی که میرفتی..
...
من بخود میلرزیدم و صدای دندانهایم را شنیدی.. دستان سردم را گرفتی!
بغض کردی..
برای من گریستی.. همین کافی بود تا من هم بگریم.. با هم یک قرن گریستیم..
تو از بی منی و من از بی تویی..
بیدار که شدم بوی دستانت هنوز به دستانم بود..
میخواهم دستانم را برای یادگاری در آن آلبوم قدیمی بگذارم..
○ ○ ○
برای خاطره هایم قفس میسازم...
خاطره ها؟؟.. بازی کودکانه ای که دوست داشتم.
همه خاطرات گذشته را در لفافه ای از جنس دوست داشتن گذاشته ام و باور کرده ام که : همه چیز تمام
شد..
ظهرهای خلوت تابستان. ظهر صلات و تن عریان مرداد ٬ هوسبازی را بر تن بیمار همه طرح انداخته بود
اما من.. کودکانه و بی تابانه و بی محابا دوستت داشتم..
بوق ممتد تلفن و صدایی که در آنطرف مرا به خود میخواند.. مرا میان هجاهای نامفهوم عادت پنهان
میکرد و من صدا را در انتهایی ترین نقطه ذهنم پنهان میکردم.. هراس بلوغ که سرتاسر وجود مرا در بر
میگرفت نتوانست لطافت جنبش احساس را در من مسدود کند... اینچنین بود که زارت شدم..
هذیانهای شبهای دی.. و تو که میان دعاهای من مستجاب شدی و هبوط کردی در من..
شب گریه و تو که فقط وفقط با لبخندی که معنی اش را نمیدانستی مرا از نو می ساختی..
(( تمام حجم ذهن ناخوشم شدی..))
...
برای خاطره هایم قفس میسازم...
○ ○ ○
پ ن : روز اولی که نوشتم فکر نمیکردم دست نوشته های گورستانی ام خواننده ای داشته باشد.. شش
دنگ دلم را روبرویتان گذاشتم و اشک هایم را لابه لای تابوت چال کردم..
تابوتم جای مقدسی شده...
بین بعضی کامنتها بعضی ها گفته اند : با نوشته هایت میگرییم.. برای تقدس همین بس!!
با این تابوت مردمانی روی این زمین یافته ام که هر از گاهی به آسمان نگاه میکنند!این است تقدسی که
میگویم!
دنیای کوچک من این مردمان را کم داشت...
بیمار نیستم اما دستانم تب کرده اند..
موهبتی بس شگرف را در کوچه مان چال کردم! به عذایش جـــــامهء سیاه و سپید بر
تن کرده ام!
مادرم میگوید هذیان میگویم!
بیمار نیستم اما روزی سه بار بغضم را قورت میدهم و در آینه با دو سه بیتی زار میزنم!
جدول حل میکنم و همچنان به دنبال آن کلمهء دلچسب می گردم که نـــــام تو را معنی
میداد و هفت حرف بیشتر نبود... شاید خ و ش ب خ ت ی....
عذادارم.. داغ به دل دارم.. جامه هایی به رنگ سیاه جدول های مبهم خریده ام..
....
مادرم همچنان میگوید هذیان میگویم..
پ ن ۱ : برگشتم.. دو پست قبلی را در تاریخ های درج شده میخواستم بنویسم که
فرصت نشد.. حالا که فرصت هست نوشتم.. نوش...
پ ن ۲ : ...........
پ ن ۳ : جز خواص دیگر فرصت نمیکنم که از آپ شدنم با خبرتان کنم.
پ ن ۴ : پست بعدی کامنتینگ خواهد داشت!
پ ن ۵ : یادتان هست؟ در آخر.......سلام!