|
"تــقدیم به اولــین کرمی که بعد از مـرگ بر کالبدم خواهد افتاد....."
|
یقه ام را بالا میزنم و در انبوه بی رحم عابران بی هیچ هدفی خودم را گم میکنم..
گم شدن را دوست دارم..
گوشهای یخ زده ام هیچ صدایی رو نمیشنوند... دستهایم را در جیب میکنم و سیگاری میگیرانم ..
قطرات باران شقیقه ام را به اسارت خود در آورده اند...هیچ حسی نسبت به این لحظه ها ندارم..
سعی میکنم به هیچ چیز فکر نکنم.. تلاش دشواری نیست برای منی که چیزی برای اندیشیدن ندارم!
افکار بیکار هم سراغی از این ذهن غبار آلود من نمیگیرند...
فقط یک زالوی قدیمی بین سلولهای سیاه و سپید مغزم لول میخورد و زیر لب آوازهای مضحکی میخواند..
این پیر فرسوده هر روز خاطراتی را که تو آنها را زاییدی را به من دیکته میکند و من ...
خاطراتی که سالها زندان بان منه بی هم سلول بوده اند و هستند...
مثل یک کبوتر موجی شده ام... پرواز نمیدانم اما بالهایم بر شانه ام سنگینی میکنند..
به آسمان گرفته نگاه میکنم... لک لک ها چه آسان کوچ میکنند..
هان؟ خنده دار شده ام؟ کلمات این زبان کرخت به دلت نمی نشینند؟
غصه خوردن هایم تکرار مکررات شده اند و صفایی ندارند؟ خوش نداری شنود واگویه هایم را؟
قول میدهم ... هیچ نمیگویم... فقط...
همین امشب به خوابم بیا...
پاک خیس شده ام...
امشب زیر این باران چترم را به آتش خواهم کشید...
○ ○ ○
مگر من چه گفتم که شکستی!
که گسستی!
من فقط پاک و صاف , دور از چشمان دو روی آیینه ها گفتم تو را عاشقم...
همین !!!!
آرام گفتم...
ساده گفتم....
صریح گفتم....
راست گفتم!
