|
" ..دیوارهای اتاقم هـایکو میخواندند و با لـوندی متحجّرانه میرقصیدند. چشمانم میترسیدند که از آن نقـطهء نامعلومی که خیره شده اند بازگردند و نیمچه باز به این همه توهّم ٬ مثل کودکان راه گم کرده نگاه میکردند. سقف لحظه به لحظه به من نزدیکتر میشد.. بیش از حد خودم را در افسون مخدّرات غرق کرده بودم. پلـکها مجــالی برای وصــال نمی یافتنـد و من بسـان فاتــــحی سنگدل روی صــندلی لـَم داده بودم و به این چرخــــش ناموزون که مانند روسپیان تازه کار می لرزیدند لبخند شنیعی ارزانی میداشتم.. لذت دوری از سیکل زندگی روزانه کم کم جای خود رابه حقیقت موهوم زندگی میدهد و نئـشگی با گذر زمان جان میدهد.. کاش تمام نمیشدند این ثانیه های لذت بخش...... امروز اصلا حالم خوب نبود.."
قسمتی از داستان " تریشین– محسن.ش"
|
|
+به خاک سپرده شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 2:56 توسط محسن شیرالی |
|
|
مجادله میکردیم.. من و خدا..
او چیزی میگفت و من چیزی میگفتم... دست آخر هم تسلیم شد ; خدا... و گفت هر چه میخواهد انجام دهید... صدایم را صاف کردم و گفتم: دنیا را نگه دارید.. میخواهم پیاده شوم.. خدا گریست.... من هم..! پ.ن: این روزها کارم شده نوشتن و پاره کردن ِ نوشته ها!! شدم یه تابوت بی حوصله...
|
|
+به خاک سپرده شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 2:31 توسط محسن شیرالی |
|
|
دست و پا میزنه.. چشاش داره از حدقه میزنه بیرون.. رگهای گردنش دارن میترکن.. اصلا دلم نمیسوزه.. اصلا... مثه یه قاتل بالفطره سرم رو میارم کنار صورتش تا آخرین نفسهاش رو حس کنم... احساس رضایت مثه یه غریزهء نامعلوم شش دنگ بدنم رو تسخیر میکنه... به روم نمیارم که روزگاری با من سر سازگاری داشت.. اصلا چه اهمیتی داره؟! حالا که منو تباه کرد منم نابودش میکنم.. همین لعنتی و رفقاش بودن که منو به این روز انداختند.. اگه بدونید چه سریع از کنار من گذشتند و با لبخندی موزیانه که گوشه لبشون خشکیده بود چطوری زیرچشمی نیگا میکردن و در ِ گوش همدیگه پچ پچ میکردن!! اگه بدونید چه جوری منو به گوشه اتاقم میخکوب کردن و خودشون به اندازه باد رها بودن.. اگه بدونید چه جور منو به خاک سیاه نشوندن.. منم تصمیم گرفتم تک تکشون رو خفه کنم... آره.. نفسش دیگه داره بند میاد... هنوز داره جون میکنه... صورتش سرخ شده... یاد سرخی چشام میوفتم.. بهش یادآوری میکنم.. چشاشو میبنده و تو دلش یه سری حروف نامفهوم رو زمزمه میکنه... س ر ن و ش ت س ر ن و ش ت...... کم کم چشاش سیاه شد.. کبود شد... و تموم......... و من در پی تصمیم خودم یکی دیگشون رو هم کشتم... من یه "روز" دیگه رو هم کشتم.... به همین آسونی !! |
|
+به خاک سپرده شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:33 توسط محسن شیرالی |
|
|
میرم موزیک مورد علاقه ام رو میذارم و میشینم روبروش.. میخوام لذت شنیدن Nothing else matters رو با هم ببریم..
So close no matter how far... میشینم روبروش و بهش میگم: دیدی آخرش همون شد که من گفتم!! دیدی چه جور از من گذشتی و رفتی و رفتی و رفتی.....؟ دیدی چه جور عادت کردم به مرض "بی تویی"؟
Couldn't be much more from the heart دیدی ستاره ها متقلب و ریا کارن؟؟ دیدی خورشید توهم یه سری روزپرسته؟؟ دیدی خدا واسه من خدایی نمیکنه؟؟ دیدی چه با ظرافت روزها گذشتند و تو نبودی و نبودی و نبودی ..... دیدی من چه ساده دل بودم و هستم و هستم و هستم و...
Forever trusting who we are تو به من گفتی چشم بذار و رفتی قایم شدی... دیدی سالهای ساله که بازی تموم شد اما تو هنوز بین این ثانیه های روسپی خودتو قایم کردی و منه ساده هنوز دارم میشمرم و میشمرم و میشمرم و... وقتی یاد بازی می افتم اشکم شر شر میریزه روی قاب عکست... حیف که عکست نمیتونه لب باز کنه و بگه : سلام محسن..... And nothing else matters And nothing else matters... و به همین سادگی من دارم تموم میشم و تموم میشم و تموم میشم...... |
|
+به خاک سپرده شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 23:10 توسط محسن شیرالی |
|
|
آلبوم عکسم رو ورق میزنم. دلم تنگ شده برای کودکی هام و عصمت دستهای آلوده ام!! به شهادت عکسها بزرگ شده ام.. من بیست ودوسال و هفتادوهفت روز پیش به دنیا اومدم... یاد گهواره ام بخیر.امن ترین حریم و مهرانگیز ترین قسمت از طبیعت بی رحم... یاد اون سگ کوچولوی پلاستیکی که هنوزم دارمش بخیر.. آره.. روزهای خوبی بودن.. با گریه کردن خیلی چیزا میشد به دست آورد.. خیلی چیزا.. اما حالا......................... اما حالا سهمت رو هم ازت میگیرن! هفت سالگی.. پانزده سال و صدوچهل و هشت روز پیش.. دلهرهء گم شدن داشتم وآرزوی خوندن کتاب.. ابتدای راه کج و معوج زندگی همین هفت سالگیست.. مصلوبمان میکنند به هر آنچه که میخواهند.. جلو میرم.. پانزده سالگی.. دنیای غریبی بود ورود به دبیرستان.... یه آقا پسر اتو کشیده و درسخون و به زعم خیلی ها فوق العاده مودب و مهربون... اینا که گفتم همش من بودم ها!! دوران خاطره انگیزی بود دبیرستان علم الهدی.. بغل دست کارون.. سیگار کشیدنهای پنهونی و گفتن رازهای عاشقانه به "بغل دستی"!!!!! رازهای عاشقانه؟!.......... شروع شانزده سالگی و عشق.. آتشم زد و گفت : بسوز!! وای که سوختن چه تنعمی بود و آتشش چه نعمتی... ساخت مرا.. پرداخت منه خام را... گریستن را آموختم.. کم حرفی نیست! من عاشق شده بودم!! اما عشق من آنقدر متفاوت بود که هیچگاه نتوانستم به بغل دستی ام بگویم که "چگونه" میسوزم! میدیدند سوختنم را اما نمیدانستند با آتش چه کسی! اعتیاد به مولانا و وحشی بافقی و بامداد و فروغ و... از همین جا شروع شد. ساز دستم گرفتم و در آن بغضم را دمیدم و اشکم را میان سل و فا پنهان میکردم... هیهات بود اگر روزی چند نمیدیدم او را!!! امان نمیداد این دل لامصب... اینگونه گذست تا نوزده سالگی و ورود به ناکجا آبادی که میگفتند بگویید دانشگاه!! گفتیم و گذشت.. دارم تموم میکنم.. همین روزاس که بهم بگن مهندس و واسه خودم خری بشم.. اما یه نکتهء مبهم تشویش رو به هشتیه دلم آورده... کجای این روزشمار من عشقم رو باختم... کجاش شدم یه تابوووووووووووووووووووووووووووووووت!!!
کجاش چشام رو روی هم گذاشتم و سهمم رو "دزدیدند"؟؟؟؟ بزارید از اول همه چیز رو دوباره بگم... بیست ودو سال و هفتاد و هفت روز پیش به دنیا اومدم که امروز بی سهم بمونم... که امروز تابوت باشم.. می فهمین؟؟؟ گذشتهء من به اندازهء آینده ام تحریف شده...
|
|
+به خاک سپرده شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 3:29 توسط محسن شیرالی |
|
|
قبرستان ایــمیل آرشیو ** پروفایل مدیر وبلاگ ** |