|
((... سرمایه های یک دل ، حرفهایی است که برای نگفتن دارد... ))
|
|
+به خاک سپرده شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 3:46 توسط محسن شیرالی |
|
|
تا حالا کسی رو گم کردین؟؟ من خودم رو گم کردم.. من محسن رو توی شلوغی و همهمهء خاطره هاش گم کردم.. مسامحه کردن با خاطرات عهد عتیق اگر سرانجامی داشته باشه همینه!! همین وحشت گوارا اما پر از اضطراب!! عجب سعادت غمناکی.. من خودم رو بعد از یه نگاه گم کردم… لعنتی پیدا بشو نیست.. میرم جلوی آینه و توی آینه به خودم نیگا میکنم… خودم رو نمی شناسم!! تلاش میکنم چیزی یادم بیاد اما هیچی یادم نمیاد.. به چشام خیره میشم.. نافذ و بی رمق..سرد و بی روح.. مثه مرده های هزارساله.. حق دارن!! این چشا چیزایی دیدن که ای کاش کور بودن وهیچوقت نمیدیدن : بسکه نادیدنی از مردم دنیا دیدم روشنم گشت که آسایش نابینا چیست پس چرا بی رمق نباشن؟؟ از آینه هیچی دستگیرم نمیشه!!هیچی یادم نمیاد! به شناسنامه رجوع میکنم!! ( تنها سندی از وجود من که بر زنده بودنم دلالت داره!).عکس من!! اما چقدر شاداب!! اونم به هیچ دردی نمیخوره..در چهاردهمین روز بهمن به دنیا اومدم.. به شماره شناسنامه ٤٤٤٨صادره از اهواز… خب که چی؟؟ ایهاالناس من دنبال خودم میگردم.. یکی اینو به این شناسنامهء احمق تفهیم کنه!! شناسنامه رو میبندم و یه سیگار روشن میکنم. چشام رو میبندم . یه تابوت میاد جلوی چشام. میخوام توی اون توهّّم دوست داشتنی و اثیری اون تابوت رو باز کنم اما نمیشه….. خیلی محکمه!! از دستم کاری بر نمیاد.. بی خیالش میشم.. چه فرقی میکنه چی توش باشه!!هان؟؟ میرم جلوی آینه: اما باز هم……. هیچی یادم نمیاد…………….. اگه محسن رو دیدید بهش بگید دلم واسش لک زده..
|
|
+به خاک سپرده شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 5:38 توسط محسن شیرالی |
|
|
آنی تو آن کنایهء مرموز که در نهضت عشق روان است دانستنش ضرور وگفتنش محال!! تو.. آنی تو از ما گذشت باید به ابر بیاموزیم تا از عطش گیاه نمیرد باید به قفل ها بسپاریم با بوسه ای گشوده شوند بی رخصت کلید................. عمو نصرت ( استاد نصرت رحمانی) |
|
+به خاک سپرده شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 4:39 توسط محسن شیرالی |
|
|
فقط من و خداوند میدانیم که در قلب من چه میگذرد..اولین شاعر جهان حتما بسیا رنج برده است. آنگاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت و کوشید برای یارانش آنچه را که هنگام غروب خورشید احساس کرده توصیف کند و کاملا محتمل است که این یاران آنچه را که گفته است به سخره گرفته باشند. لیک باز او چنین میکند.هیچکس نمیتواند به تنهایی از زیبایی که درک میکند لذت ببرد.... قسمتی از نامهء ج.خلیل جبران به ماری هسکل |
|
+به خاک سپرده شده در
جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 2:27 توسط محسن شیرالی |
|
|
دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن؟؟ پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن؟؟ اول هر قصه ای با "یکی بود یکی نبود" شروع میشه و آخرش هم با رسیدن کلاغه به خونش تموم میشه.اما قصه من ( یا بهتره بگم ما.منو تو- اجازه هست جمع ببندم؟؟؟-) با نگاه تو آغاز شد و با پیدا شدن جسد من تو یکی از همین صبحها تموم میشه!! من قصه گوی خوبی نیستم اما بازیچهء خوبی بودم.. نه بازیچهء تو ها!!! نه.. من بازیچهء دلم شدم.. دلی که آخرش منو به اینجا کشوند................. اینجا... ته خط.......... سحرگاه جسدمرا پیدا خواهند کرد...... یکی میگه معتاد بود . یکی میگه عاشق بود . یکی میگه مریضی لاعلاج داشت و خلاصه جسته و گریخته همه کس همه چیز میگه...... سحرگاه جسد مرا پیدا خواهند کرد.. یه دست که نمیدونم دست کیه شمارهء تورو میگیره... موبایلت زنگ میخوره.. تو جواب میدی: بله.. بفرمایید.................................................. طرف میخواد شوکه نشی واسه همین کم کم بهت میگه که چی بسر من اومده.... سحرگاه جسد مرا پیدا خواهند کرد... بغض میکنی و به یه نقطه نامعلوم خیره میشی.. سعی میکنی چهره منو به خاطر بیاری.. یادت میاد وقتی بهت میگفتم دوستت دارم نگاهم چه رقصی توی قفس چشام میکرد.. یادت میاد با چه شور و ذوقی کارهای نه چندان جالب روزمره رو واست شرح تفصیل میدادم.. یادت میاد چه کج خلقی هایی با حضور تو به شادی مبدل شد.. یادت میاد که چه کودکانه عاشقت بودم.. واااااای چه خوب.. یادت میاد چه شبهایی التماست میکردم که چند دقیقه بیشتر ببینمت.. یادت میاد چقدر با اخمهات گریه میکردم... باقهرت زار میزدم.. میشدم یه آقا پسر نق نقوی دلگیر...همه اون ترانه ها یادت میاد: گل گلدون من شکسته در باد... یادت میاد.. اما به خودت میگی چه دیر........ یهو بغضت میترکه و اونوقته که دل من تو سردخونه میلرزه.... بزار باهات اتمام حجت کنم: یه بار به خاطر من گریه نکنی ها!!!!!!! من ارزشش رو ندارم... سحرگاه جسد مرا پیدا خواهند کرد و همه از هم میپرسن چطوری؟؟ چطوریش مهم نیست!! مهم اینه که من بازی رو باختم!! من بازی را به خاطر تو به تو باختم.. این دلیل موجهی واسه تموم کردن این نفسهای متعفن میتونه باشه!! نگو که من همیشه تلخ فکر میکردم وهمیشه یه پرده سیاه جلوی چشام بود! نه!اینطور نیست!!!! من هیچوقت نتونستم آرامش رو واسه خودم تداعی کنم.من همیشه دربه در آرامش بودم و این در به دری منو از همه چیز دور کرد..منو گم کرد!! من این گم شدن رو خیلی دوست دارم اما هیچی جای آرامش رو تو دل آدم نمیگیره!! شاید من خیلی خود خواه بودم که تورو واسه خودم میخواستم!!!!!!!!!! اوهوم... سحرگاه جسد مرا پیدا خواهند کرد... روی برانکاردی که من روشم یه پارچه سفید می کشن و میبرندم به پزشکی قانونی.... --- متوفی به دلیل خفگی توسط اشک در سحرگاه جمعه دار فانی را وداع کرد...---- سحرگاه جسد مرا پیدا خواهند کرد و من در تلاءلو سکون زمان گم خواهم شد... خاطره خواهم شد... خاطره... میفهمی؟؟؟
|
|
+به خاک سپرده شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 3:21 توسط محسن شیرالی |
|
|
((...آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. من به چشمان خیال انگیزت معتادم، و در این راه تباه، عاقبت هستی خود را دادم..........)) بعضی وقتها به این نتیجه میرسم که من نباید به دنیا می اومدم..... نه به این خاطر که آدم بدبختی هستم، نه!!! به این دلیل که نمیتونم خیلی چیزا رو از دلم خط بزنم.. به این دلیل که با ۲۲ سال و ۳ماه گذر عمر ، هنوز نمیتونم جلوی بغضم رو بگیرم! به این دلیل که با دیدن کلی بدی باز هم چشام رو روی خیلی چیزا نمی بندم!! به این دلیل که دلم هنوز میلرزه با دیدن چندتا عکس و شنیدن چندتا ترانه!! بابا من آدم بشو نیستم........هنوز هم وقتی خواب بد میبینم گریه میکنم! هنوز هم خاطره هام رو مثه چندتا بت سالخورده میپرستم.. واسه اینکه من هنوز محسنم!! همون بچهء احساساتی کله شق!! من همونم به خدا! واسه همینه که قید زندگی رو زدم... همین روزاست که خودم رو از شر این دنیای اکبیری خلاص کنم.. همین روزاس که خودم رو از دست خودم خلاص کنم... همین روزاس که خودم رو .. خدا بیامرزه پدر صادق هدایت رو!! توی کتاب زنده بگور یه تیکه خیلی جالب داره: ((..نه کسی تصمیم خودکشی نمیگیرد.. خودکشی با بعضی ها هست . در خمیره و سرشت آنهاست و نمیتوانند از آن بگریزند..)) وقتی چیزی واسه ادامه دادن نداشته باشی باید تمومش کنی..موضوع خیلی جدیه!! آره.. میخوام خودکشی کنم...
|
|
+به خاک سپرده شده در
شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 3:23 توسط محسن شیرالی |
|
|
قبرستان ایــمیل آرشیو ** پروفایل مدیر وبلاگ ** |