|
خیابونا کلی آدم رو توی خودشون جا دادن و ویترین مغازه ها با چشمک زدن کوچیک و بزرگ رو به سمت
خودشون میکشن.. بچه ها هاج و واج به این همه آدم رنگارنگ نیگاه میکنن و بزرگا توی فکر اینکه چیکار کنن که دهن فلانی و بهمانی از دیدن فلان چیز و فلان پذیرایی مثه دروازه قستنطنیه باز بمونه... بازار چونه زدن و اسکناسهای سبز و قرمز داغ داغ... منم از روی اجبار ( حاضرم ۱۰۰ بار دیگه متون و جبر رو امتحان بدم اما این روزا بیرون نرم!!) توی خیابونا میچرخم و خرید میکنم . میون اونهمه ویترین یه ویترین نظرم رو جلب کرد.. یه آکواریوم بزرگ پر از ماهیهای قرمز کوچولو.. اما انگار ماهیا یه چیزیشون میشد. همشون دلتنگ بودن. با اینکه هیچوقت رنگ رودخونه و دریا رو ندیدن اما انگار دلشون از دل من هم تنگتره.. غریزه به اونا گفته که : شماها اسیرید... شماها اسیرید... شماها اسیرید... فروشنده با صدای بلند داد میزد : ماهی عید ۵۰۰ تومن.. ۵۰۰ تومن.. یه پسر کوچولو با مامانش اومد و ۳تا ماهی خرید... چندتا از ماهیا به اون ۳ تا ماهی چشم دوختن.. شاید یکی از اون ۳تا ماهی عاشق یا معشوق یکی از اون ماهی ها بود.. سرم رو برگردوندم تا دیگه نبینم این صحنه های زجر آور رو.. اما ۱۰تا یا شاید ۲۰ تا مغازه دیگه دور و برم بود.. آکواریوم هایی محدود با هزاران ماهی قرمز کوچولو.... فروشنده ها داد میزدن : ماهی عید ۵۰۰ تومن.. ۵۰۰ تومن.. اگه روز حساب واقعا حساب و کتابی در کار باشه جواب ماهی کوچولو ها رو چی میخوایم بدیم؟؟!!
|
|
+به خاک سپرده شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 15:25 توسط محسن شیرالی |
|
|
سلام.... الان یکی از اون وقت هایی هستش که دیوانه وار دوست دارم حرف بزنم...... دوست دارم بنویسم... این خیلی عجیبه که یه تابوت اینقدر دوست داره حرف بزنه؟؟؟؟؟؟ یاد اون پرنده یی افتادم که میخواست به خورشید برسه.... اون کوچولو عاشق خورشید شده بود..... اون میره پیشه سیمرغ و از اون راهنمایی میخواد که چه جور میتونه بدون اینکه بسوزه به خورشید برسه .. سیمرغ راز چگونگی رسیدن به خورشید رو به این دلیل به اون پرنده کوچولو و نحیف میگه که چشمهای اون پرندهء عاشق برق میزد..... (درست مثه اونروزایی که من....... لعنت بر این بغض!!) سیمرغ به اون پرندهء کوچولو میگه اگه میخوای به خورشید برسی باید هزار تا از اسم های خدا رو حفظ کنی و موقع حرکت به سمت خورشید تک تک اونا رو زمزمه کنی........ اون پرنده کوچولو با اون حافظهء کمش میره و به هر جون کندنی که بود هزارتا از اسماء الله رو از بر میشه و یه روز صبح از روی شاخهء کوتاهی که تا اون موقع روش میخوابید میپره تا به خورشید برسه... آخه اون بدجوری عاشق خورشید شده بود !! میپره و شروع میکنه به زمزمهء اسمهای خدا....... رحمان.... رحیم.... بخشنده... مهربان....... صبور......... صمد... احد.... همین جوری ادامه داد تا نزدیک خورشید شد.... وقتی یاد مرارت هایی که برای این لحظه کشیده بود افتاد چشماش پر از اشک شد.... یه لحظه به خودش اومد و دید اسم هزارم خدا رو فراموش کرده... اون فقط یه نفس با خورشید فاصله داشت.. فقط یـــــه نفس.....
|
|
+به خاک سپرده شده در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 18:46 توسط محسن شیرالی |
|
|
سلام و صد سلام......
هفته پیش داستانم رو پیش یه ناشر بردم و دادم تا بخونه... دیروز رفتم پیشش تا ببینم نظرش چیه. یارو انگار توی عمرش تاب نخونده بود... بهم گفت : آقا اینی که به من دادید رمان هستش یا مجموعه شعر؟؟؟؟؟؟ (قیافه منو تجسم کنین!!) منم در کمال خونسردی گفتم : کتاب آشپزی.................... داستان رو گرفتم و اومدم بیرون.... البته به چندتا ناشر دیگه هم دادم که نوز جوابی ندادند... راستی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در آینده ای نزدیک تابوت دات کام راه اندازی میشه... کرم کتابها خوششون میاد.................................................................................................. |
|
+به خاک سپرده شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 12:24 توسط محسن شیرالی |
|
|
سلام....
یه سری از بچه هی قدیمی ازم پرسیدن که چرا کم مینویسم یا سرد مینویسم یا.... دلیلش اینه که من یه داستان نوشتم که خوب از آب دراومده ، واسه همین مدتی هستش که دنبال یه ناشر میگردم که جرات ریسک کردن داشته باشه.... خلاصه شرمنده........ راستی این از اون حرفای در گوشی بودها!!!!!! سعی میکنم pdfش کنم و واستون بفرستم.................................... |
|
+به خاک سپرده شده در
شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 20:35 توسط محسن شیرالی |
|
|
شاید بشه گاهی چیزایی رو از دیگرون مخفی کنیم اما از خودمون نمیشه...
شاید بشه گاهی چیزایی رو از دیگرون مخفی کنیم اما از خودمون نمیشه... شاید بشه گاهی چیزایی رو از دیگرون مخفی کنیم اما از خودمون نمیشه... شاید بشه گاهی چیزایی رو از دیگرون مخفی کنیم اما از خودمون نمیشه... شاید بشه گاهی چیزایی رو از دیگرون مخفی کنیم اما از خودمون نمیشه... شاید بشه گاهی چیزایی رو از دیگرون مخفی کنیم اما از خودمون نمیشه...
چـــــــــرا؟ |
|
+به خاک سپرده شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 12:53 توسط محسن شیرالی |
|
|
دو روز پیش تولد یه دوست قدیمی بود..... یه دوست که خیلی دوستش داشتم ( و دارم!!) و فکر میکنم
اونم همونقدر دوستم داره.... خیلی دوست داشتم یهش تبریک بگم اما به خاطر دروغ هاش خیلی وقته که باهاش قهرم......... این خیلی سخته که یه دوست رو به امون خدا توی این دنیا ول کنی.... اونم واسه منه تابوت که دوستهای زیادی ندارم... در هر صورت گاهی دوری مفیده...................... با این وجود توی دلم گفتم : عزیزم ، تولدت مبارک........... |
|
+به خاک سپرده شده در
یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 12:45 توسط محسن شیرالی |
|
|
قبرستان ایــمیل آرشیو ** پروفایل مدیر وبلاگ ** |