|
تقدیر دلقک تیره بختیست که از گریاندن دیگران می خندد... - به احترام تمام ناخوش احوالی هایم باید یک عمر سکوت کنم.... |
|
+به خاک سپرده شده در
شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 17:46 توسط محسن شیرالی |
|
|
امروز یکی از آخرین سکانس های فیلم "شجاع قلب" همش جلوی چشمهام بود... جلاد تبر رو می چرخونه.... ویلیام والاس(مل گیبسون) به جمعیت خیره شده... هیچ ترسی تو چشماش دیده نمی شه! به آسمون نگاه می کنه و فریاد می زنه : Freedom ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ خبر کوتاه بود: احمد زیدآبادی به شش سال زندان، پنج سال تبعید و محرومیت مادام العمر از کلیه فعالیت های سیاسی محکوم شد.... |
|
+به خاک سپرده شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 21:24 توسط محسن شیرالی |
|
|
وقتی در آینه نگاه می کنم هیچ نمی بینم جز مردی که میان چهار دیوار نشسته و بعد از هزاران سال کماکان در انتظار هبوط یک کلمه به آسمان خیره مانده... حالا با انگشتان ظریفت بشمار: هزار سال یعنی چند گریه؟ |
|
+به خاک سپرده شده در
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 16:40 توسط محسن شیرالی |
|
|
جنون :
سیال ِ رگای ِ من ، معجون ِ غم و ترسه وحشت با منو چشمام ، تانگو داره می رقصه
سایه م دو سه روز هست که از من عقب افتاده موسیقی ِ نبض ِ من ، تو گوشه ء بیداده
خوابای قشنگ من دلمرده و افسردن اشکام توی ِ اسناد ِ چن(د) خاطره دست بردن
کورسوی ِ امیدی هم ، تو آینه پیدا نیست دردم رو تو میدونی! دردی که از اینها نیست!
دردم اینست که من بی تو دگر از جهان دورم و بی خویشتنم پوپکم ، آهوکم تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم*
این قلب ِ خیانتکار ، آبستن ِ تردید ِ بغضم اینو بم گفته! با چشم ِ خودش دیده!
تو محفظهء سینه م ، یک حادثه دق کرده اینها همه تقصیره ، یک عادت ِ نامرده
با یک نُت ِ بدکاره همخوابه شده گوشم سیگاری شده دستم ، تزریقی شده هوشم
بد میگه ازم اسمم.. معده م پره تشویشه هر هفته به "من" می گم : این هفته ، تموم میشه!
حالم بده! انگاری هیچ جا واسه من جا نیست دردم رو تو میدونی! می دونی که اینها نیست! دردم اینست که من بی تو دگر از جهان دورم و بی خویشتنم پوپکم ، آهوکم تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم *
محسن شیرالی
* مهدی اخوان ثالث (م.امید)
پ ن ۱: ترانهء نسبتا قدیمی بالا، توهمی بود که همیشه با من است... در تمام شبگردی هایم... میان تمام مستی هایم... هوشیاری هایم... لای بی خوابی ها و ته سیگار هایم.... توهمی که مثل دستها و سایه ام بخشی از من است.... ترس و رقص را نیز به من واگذارید و گوشهایم که شباهت هایی بین آنها شنیده اند.
پ ن ۲: جناب آقای "نیما"... پدر بزرگوار شعر نو... میلادتان مبارک... چه خوب که نیستید و نمی بینید داروگ به دروغ فریاد می زند : ای درختان سبز پوش تشنه : باران را چگونه نمی بینید.. باران می بارد... نماز شکر بخوانید!!
پ ن ۳: خدای جیبی ام بسیار خوش برخورد شده این روزها.. غرلندهایش تغییری نکرده اما خیلی وقت ها حق با اوست... زمان بیشتری به من اختصاص داده.. و این خیلی خوبه... مرسی خدای خوبِ جیبی من...
پ ن ۴: ..........
پ ن ۵: سپاس فراوان از عزیزانی که در این مدت مرا شرمنده مهربانی هاشان کرده اند. مشغله ها و دلمشغولی هایم بزرگترین عوامل کمرنگ شدن حضورم در این دنیای مجازیست. ترانه های خوبی را به صداهای خوبی واگذار کرده ام که امیدوارم شنیده شوند اگر امان دهد گرگ سیاه مافیای ترانه...سعی می کنم حداقل در این حیطه "آدم" باشم..دروغ نمی گویم.ثنای هیچکس را نمی گویم.. زیرآب هیچ رفیق و نارفیقی را نمی زنم... هیچ ترانه ای را نمی کوبم... هیچ کدام از کلماتم را به عرش نمی برم...تنها می نویسم...و با تمام سختی ها و دلتنگی ها و تشویش ها می سپارم به خدا... شاید رسالت کلمه همین باشد... اصلا ترانه یعنی همین... یعنی اتفاق خوب... یعنی یک لحظه....
پ ن ۶: بعد از این ای مدعی چون بر در جانان روی من هم آیم از قــفا و ایستم پـــــهلوی تـو یا تـــو را بینند و بگشایند در بر روی مــــن یا مـــــرا بینند و نگشایند در بر روی تـــــو "آذر بیگدلی"
|
|
+به خاک سپرده شده در
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 13:56 توسط محسن شیرالی |
|
|
از این هست مست نیستم که مست از نیستم از این دست هست مست نمی شوم.. |
|
+به خاک سپرده شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:48 توسط محسن شیرالی |
|
|
ساعت 20:20 دقیقه آخرین روز مهرماه قشنگ 1388 یه اتفاق خوب دیگه... باورش سخته.... خدایا ممنونم... |
|
+به خاک سپرده شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 20:24 توسط محسن شیرالی |
|
|
معشوق بودن خیلی خیلی سخت تر از عاشق بودنه !! خیلی سخت تر.... |
|
+به خاک سپرده شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:13 توسط محسن شیرالی |
|
|
مدت هاست که هرشب می رم رو پشت بوم و به آسمون نیگا می کنم. توصیف تصویری که می بینم کار خیلی مشکلیه! تمام مدتی که به ستاره ها و فاصله ای که با پیشونی من دارن نگاه می کنم ، فقط به یه چیز فکر می کنم : خدای جیبیم! خدایی که روی هیچ کدوم از ستاره ها اسمشو ننوشته! روی هیچ کدوم از ابرها یادگاری نذاشته! خدایی که هیچ شبی واسه اینکه هیچ توجهی به این همه زیباییش نکردم سرم داد نزده! خدایی که مجبورم نکرد از روی اسم ستاره هاش پنجاه بار بنویسم تا بفهمم اون ستارهء پر نور که به ماه نزدیکه زهره س یا اونکه از همه دورتره!خدایی که دو هفته تموم آروم آروم از ماه پرده برداری می کنه تا درست تو چهاردهمین شب من ذوق زده بشم اما من….. یادم میره دعوتم به دیدن ماه! ولی بازم به این کارش ادامه میده…. و این فراموشکاریم رو فراموش می کنه!!!! خدایی که مثه بعضی خداهای جعلی وعدهء همخوابه شدن با زن های آنچنانی اونم تو قصر های آنچنانی رو بم نمی ده! خدایی که تو هیچ شهر و روستایی هیچ نماینده یا دکانی نداره! خدایی که اهل مچ گیری نیست! هیچ وقتم نمی گه اگه کج رفتی چنین می کنم و چنان! اصلا… اهل این حرفا نیست!!! نه جهنمی داره و نه بهشت! جهنمش قهرشه و بهشتش آغوشش…. خدایی که اسمهای عجیب غریب نداره و فقط یه اسم داره : خدای جیبی! اونقدری که همه می گن بزرگ نیست و تو جیب پیرهن هم جا میشه… همیشه باهامه… اما هیچ وقت از لوس بازیهام و بدعنقی هام دلگیر نمی شه! وقتی دروغ می گم یا تهمت می زنم ، نمی زنه تو دهنم و فقط نگام می کنه و بعد می ره یه گوشه کز می کنه تا نازش رو بکشم و اینجوری بهش بگم: منو ببخش! تکرار نمی شه!!!
خدایی که خیلی خداست!
تمام این شب ها جلو چشامه…. و من از خجالت هی سرخ و سفید می شم! خدایا ، ببخش که با اینکه بغل گوشمی ، هی یادم میره بهت سلام کنم! منو ببخش....
سلام خدای جیبی ِ من….. سلام… * * * * ده سال تمام است که نهم مهر ماه دلم می لرزد..... ده سال پیش با جیب هایی پر از ترانه و مثنوی ، دلم را به تو هدیه دادم.... و امروز دلتنگ ترین مرد جهانم....... تولدت مبارک بانو تولدت مبارک غایب همیشه حاضر! |
|
+به خاک سپرده شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:30 توسط محسن شیرالی |
|
|
به شدت می ترسم نکند آسیبی برسانم به او به خودم خدایا....
|
|
+به خاک سپرده شده در
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:19 توسط محسن شیرالی |
|
|
همیشه به این موضوع فکر می کردم که مردمانی که هم عصر سعدی و مولانا بوده اند ، چگونه با آن بزرگمردان برخورد می کردند... چه احساسی داشتند از درک مردانی که می دانستند تاریخ نام آنها را با احترام خواهد برد.. سوال سختی بود... این روزها با تمام وجود جوابم را گرفته ام... من هم اکنون هم عصر مردی هستم که نامش می لرزاند حافظهء این تقویم های فراموش کار را... سالهاست که تنها تصویری که از دیوارهای لخت اتاقم آویزان کرده ام تصویر شما ست... سالهاست که تنهایی هایم را هر ازگاهی با چهارگاه شما ، متبرک می کنم به اشک..... سالهاست که برای من مثل تندیس مردان اساطیر ، پر ابهت و ارزشمند هستید... اما این روزها حس من به شما چیزی فراتر از علاقه است! از امروز به بعد ، در هر زمان و در هر مکانی که باشم ، با شنیدن صدای شما به نشانهء احترام برخواهم خواست و شادمان خواهم بود که صدای مولانا را می نوشم.. که درد سعدی را می شنوم...
صدای شما صدای بغض این مرز و بوم است استاد محمد رضا شجریان...... ○ ○ ○
تصنیف " زبان آتش " دستگاه : شور آهنگساز و آواز : استاد محمدرضا شجریان شعر : زنده یاد فریدون مشیری تنظیم : مجید درخشانی
تفنگت را زمين بگذار
زبان آتش و آهن
برادر! گر كه مي خواني مرا، بنشين برادروار
تو از آيين انساني چه مي داني؟
گرفتم در همه احوال حق گويي و حق جويي
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار تفنگت را زمین بگذار ○ ○ ○
پ ن 1 : آلبوم رندان مست استاد این روزها به شکل خیره کننده ای می فروشد.... پ ن 2 : "زبان آتش" را از اینجا دانلود کنید. |
|
+به خاک سپرده شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 9:43 توسط محسن شیرالی |
|
|
زن فریاد می زد : او بیمار است آزادش کنید - مادر!! داستان حضرت زینب قرن چندم بود؟
○ ○ ○
پیشانی بند سبز چند لکه ء خون بر آن! در جنگلی چند شقایق روییده...
○ ○ ○ درختاندر انتظار پاییز اند... گویا از سبز بودنشان واهمه دارند...
○ ○ ○ موذن اذان نمی گوید از آن شب که دید به جرم تکبیر سیلی خورد کودک همسایه....
○ ○ ○ دیگر هیچ کس نگفت "رای من کو"...
وقتی کسی با ناله پرسید : "دوست من کو؟"
○ ○ ○ پ ن : پنهانی می گریم ، برای تمام شماهایی که نامتان را نمی دانم ، اما برای من می جنگید.... پ ن : آلبوم جدید استاد محمد رضا شجریان با نام رندان مست به بازار آمد. شخصا برای حمایت از وی و به امید اینکه این آلبوم پرفروش ترین آلبوم موسیقی ما شود ، چند نسخه از آن را حتما خریداری خواهم کرد. این کوچکترین کاریست که می توانم برای این بزرگمرد متعهد انجام دهم. پیشنهاد می کنم این ایده بنده را در وبلاگهاتان قرار دهید... درود به حنجره ای که تنها برای مردمش می خواند و از مردمش.....
|
|
+به خاک سپرده شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:9 توسط محسن شیرالی |
|
|
چشمانم درد می کنند
سایه ام سرگیجه دارد
پاهایم برای هم حرف در می آورند و دستهایم از به یاد آوردن دستانت همچنان می سوزند....
پیرامون ِ من سرشار از مردمانیست که از من هیچ ندارند ، جز سوال
و هیچ نمی خواهند ، جز جواب و من
چشمانم را ( که درد می کنند) به سوی ِ آنها بر نمی گردانم ;
زانوهایم را بغل می کنم
و سعی می کنم به یاد بیاورم
آن روز که تو بغض کردی
چند شنبه بود....!
پ ن ۱ : به تو حسودی ام میشود! کسانی که اینجا می آیند ، به خاطر من نمی آیند! به خاطر گاهنوشت هاییست که برای "تو" نوشته ام.... تو همیشه برنده بودی ، بانو...
|
|
+به خاک سپرده شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:5 توسط محسن شیرالی |
|
|
بانو... ............... .. .... ....... !
|
|
+به خاک سپرده شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 17:35 توسط محسن شیرالی |
|
|
سقوط می کنم. دستانم را باز می کنم و به آسمان نگاه می کنم.. از سویی به آسمان نزدیک می شوم و از سوی دیگر دور... می بینی بانو؟ من حین سقوط هم شاعرم!... "م.شیرالی" * * *
منم اونکه تو رو داده به مهتاب " کسی که روتو می پوشونه تو خواب" کسی که واسه آغوش تو کم نیست می خوام یادم بره....... دست خودم نیست! تا مه راهو نپوشونده ، نگام کن "اگه رو قله سردت شد ، صدام کن" یه رنگ مرده از رنگین کمونم من این پایین ، نمی تونم بمونم.... "م.برزویی" * * * پ ن 1: اين ترانه رو ، روزي چند بار تجويز کرده ام براي خودم... شايد بشکند اين بغض لعنتي... پ ن2 : دوستان خوبم : از من به خاطر کم رنگ شدن حضورم در اين دنياي مجازي نرنجيد.. چند وقته که خيلي توي خودم هستم.. يه سري مسائل رو نمي تونم براي خودم حل کنم.. در مورد ارتباطاتم با اطرافيانم دچار اشتباهات بزرگي شده ام.. در تنهايي ِ مطلقم به اين اشتباهات که تقاص سختي براي من دارند و داشته اند مي انديشم... پ ن3:"شب از غمت اندر فراق ، روز از غمت در زاري ام - دارم عجب روز و شبي ، آن خواب و اين بيداري ام.."
|
|
+به خاک سپرده شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:16 توسط محسن شیرالی |
|
|
فاحشه های شهر مرا دوست دارند... من تنها مرد این شهرم که هربار آنها را به خانه ام میخوانم به جای فریاد لذت ، تنها می گریم........ و می گریم..... تا آنها با سرانگشتان نازکشان اشک هایم را پاک کنند و موهای خرمایی ام را از روی پیشانی ام کنار بزنند
و آن حس لطیف باز مرا تسخیر کند....
فاحشه های شهر مرا دوست دارند... ○ ○ ○ پ ن 1 : شدیدا کم حرف شده ام.. هیچیم نیست! نه.... انگار یه چیزیم شده... هرجا میرم نشونه های تو رو می بینم.. انگار یه نفر دستاشو دور گردنم حلقه زده و همینکه به آســـــــــــتانهء خفگی میرسم به اندازه چند نفس رهام می کنه ولی دوباره.... بانو! دلتنگی رهام نمی کنه.... پ ن 2: اولین دوست وبلاگیم رو گم کردم.... مهزاد!.. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی نگرانتم... پ ن 3: سکوت می کنم.... پ ن 4: لینک من در Facebook : اینجا کلیک کنید.
|
|
+به خاک سپرده شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:21 توسط محسن شیرالی |
|
|
قبرستان ایــمیل آرشیو ** پروفایل مدیر وبلاگ ** |